سلام • • • • |
درباره وبلاگ ![]() به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگی است برای همه افرادی که دوست دارند بخندند از همه عزیزان خواهشمندم نظر یادتون نره در خبرنامه عضو شوید تا جدیدتزین مطالب به ایمیل شما ارسال شود ضمنا برای مشاهده برخی مطالب باید در وبلاگ عضویت داشته باشید پس لطفا عضو شوید. لطفا ما را در گوگل محبوب کنید. با تشکر مدیر وبلاگ سید رضا علوی فرد آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان joke جکککککککککککککککک اوردند روزی شیخ و مردان در کوهستان سفر میکردندی و به ریل قطار ریسدندی که ریزش کوه ان را به بند اورده بود.ناگهان صدای قطار از دور شنیده شدشیخ فریاد زد که جامه هارا بدرید و اتش زنید که بدجور این داستان را شنیده ام!!!و در حالی که جامه ها را اتش میزدند فریاد میکشیدند و به سمت قطار حرکت میکردند/مریدی گفت:یا شیخ نباید دستمان را در سوراخی فرو بکردندی؟شیخ گفت:نه حیف نان ان یک داستان دیگر است(خاک تو مخت) راننده قطار که از دور گروهی را دید لخت که فریاد میزنند فکر کرد که به دزدان زمین سومالی برخورد کرده!!و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خورد و همه سرنشینان جان به جان افرین مردند. شیخ و مریدان ایستادند شیخ رو به بقیه کرد و گقت:قاعدتا نباید اینگونه میشد؟!؟!پس یه پخمه ای رو کرد و گفت احمق تو چرا لباست را در نیاوردندی و اتش نزدندی؟پخمه گفت:اخر الان سر ظهر است گفتم شاید همینطوری هم مارا ببینند و نیازی نباشد که...!!! نظرات شما عزیزان: پنج شنبه 3 اسفند 1391برچسب:شکاکی یک زن, :: 10:44 :: نويسنده : سید رضا علوی فرد
![]() ![]() |